تبليغاتX
آلونک دوستی
طططططططنننننننننننننننننزززززززززززززززز
جغرافي دختران: اگر قادر به تشخيص دست راست و چپ خود باشيم، بهتر است به خانه بخت رفته و دل وزير آموزش و پرورش را که بارها اعلام کرده از ازدواج دانش آموزان دختر استقبال مي کند، شاد كنيم...
تا پيش از اين و براساس توطئه اي که دشمنان طراحي کرده بودند، گمان مي شد که دانش ربطي به دختر يا پسر بودن دانش آموزان ندارد. اين در حالي است که وجود تفاوت بسيار زياد ميان دختران و پسران اگر از ديد مردم عادي يا فريب خوردگان پنهان بماند هيچ گاه از ديد وزير آموزش و پرورش پنهان نخواهند ماند. اين هفته حاجي بابايي، وزير آموزش و پرورش از پيگيري طرح جداسازي کتب درسي دختران و پسران توسط اين وزارتخانه خبر داد که بسيار دلگرم کننده بود. ما علاوه بر گرم کردن دل، کمک و پيشنهاد هم در اين زمينه بلديم. در زير چند نمونه از مطالب کتاب هاي جداسازي شده مطابق سياست هاي وزارت آموزش و پرورش براي الگوبرداري آورده شده اند.

رياضي پسران: 2+2 مساوي است با 4. فوق فوقش 5.
رياضي دختران: 2 تا گل داريم 2 تا گل ديگه هم مي ذاريم کنارش که به مامانمون هديه بديم؛ مجموعا ميشه يه دسته گل.

جغرافي پسران: اگر دست راست خود را به طرف شرق و دست چپ خود را به طرف غرب بگيريم، شمال در پيش رو و جنوب در پشت سرمان خواهد بود.
جغرافي دختران: اگر قادر به تشخيص دست راست و چپ خود باشيم، بهتر است به خانه بخت رفته و دل وزير آموزش و پرورش را که بارها اعلام کرده از ازدواج دانش آموزان دختر استقبال مي کند، شاد كنيم.

ادبيات پسران: درس «حسنک وزير» از تاريخ بيهقي...
ادبيات دختران: درس «مرضيه وزير» از تاريخ ...

انگليسي پسران:
I want to go to the garden with my friends

انگليسي دختران:
I want to go to the kitchen and cook the dinner for my lord husband

تاريخ پسران (پس از حذف پادشاهان و لشکرکشي ها که دولت وعده اش را داده(: يوناني ها به سرکردگي يک يارويي حدود دو هزار سال پيش به ايران حمله کردند و عده اي از مردم را کشتند و يک سلسله اي را منقرض کردند اما پس از اندکي خودشان هم رفتند وردست بابايشان.
تاريخ دختران (پس از اصلاحات مذکور): يوناني ها يک زماني به ايران آمدند و سعي کردند به جاي خورشت پلو بادمجون غذاي پلاخورشتوس يوناني را که اصلا هم خوشمزه نبود، رواج بدهند اما نتوانستند. طرز تهيه خورشت پلوبادمجون به شرح زير است...

فلسفه پسران: سقراط فيلسوفي يوناني بود که پيوسته در طلب حق بود و لقب شهيد راه حقيقت گرفت.
فلسفه دختران: زن سقراط پيوسته در تعقيب شهيد راه حقيقت بود و دمار از روزگار او درآورد.

فيزيک نور پسران: در انعکاس يک تصوير در آينه بين فاصله كانوني آينه(f) و فاصله جسم از آينه(p) و فاصله تصوير از آينه (q) رابطه وجود دارد.
فيزيک نور دختران: در انعکاس تصوير در آينه هميشه بين نجابت، زيبايي و شوهرداري بايد نسبت وجود داشته باشد.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 21:31  توسط عسل | 

1- هرگاه حرف ب ساکن قبل از ر بيايد جاي آنها عوض مي شود:

مثال: کبريت <-- کربيت
تبريز <-- تربيز

2- حرف گ در اول کلمه ق و در ساير موقعيتها ج ادا ميشود:

مثال: گازوئيل <-- قازوئيل
تگرگ <-- تجرج کامپيوتر <-- قامپيوتير

3- گاه حرف ه در آخر کلمه به ي و در برخي انواع گويش به صداي او تبديل ميشود:

مثال:
گوجه فرنگي <-- قوجي فرنجي (يا همان گيرميز بادمجان)
ماهي تابه <-- مايتابو

4- صداي ق به صداي گ و حرف گ در اول کلمه با صداي ق ادا مي شود. در برخي موارد ق حذف ميشود:

مثال:
قند <-- گند
گلابي <-- قلابي
آقاي رئيس <-- آي رئيس

5- گاه حرف ي بعد از حرف با صداي کسره با صداي و تلفظ ميشود:

مدير<-- مدور

6- بعد از حروفي که در کلمه با صداي کسره ادا ميشوند يک ي اضافه ميشود:
مثال:

مثال <-- ميثال
ابتدا <-- ايبتيدا
چراغ <-- چيراگ

3- حرف ک هيچگاه با صداي ک ادا نشده و بسته به موقعيت حرف در کلمه، موقعيت کلمه در جمله، نوع وضع عصبي گوينده، محل تولد گوينده، وضع آب و هوا و ... با صداي ش خ چ ق ادا شده و گاه اصلا ادا نمي شود:

مثال: من به تک تک سوالات شما پاسخ خواهم داد <-- من بي تشتچ سوالات شما پاسخ خواهم داد.
مرتيکه کثافت درست رانندگي کن <-- مرتيچه چثافت درست رانندجي قن
سلام آقاي دکتر <-- سلام آي دتر
زبان بيسيک <-- زبان بيسيخ
چکار مي کني؟ <-- چخار موقونو ؟

4- معمولا افعال در حالت اول شخص به صورت دوم شخص بيان ميشوند.
من با شما نبودم <-- من به شما نبودي !

5- ضمير ملکي متصل دوم شخص به صورت سوم شخص بيان ميشود:

حالت خوبه ؟ <-- حالش خوبي ؟
+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:41  توسط عسل | 
پدرم هميشه مي گويد "اين خارجي ها که الکي خارجي نشده اند، خيلي کارشان درست بوده که توي خارج راهشان داده اند"

البته من هم مي خواهم درسم رابخوانم؛ پيشرفت کنم؛ سيکلم را بگيرم و بعد به خارج بروم. ايران با خارج خيلي فرغ دارد.
خارج خيلي بزرگتر است. من خيلي چيزها راجب به خارج مي دانم.

تازه دايي دختر عمه ي پسر همسايه مان در آمريکا زندگي مي کند. براي همين هم پسر همسايه مان آمريکا را مثل کف دستش مي شناسد.
او مي گويد "در خارج آدم هاي قوي کشور را اداره مي کنند"
مثلن همين "آرنولد" که رعيس کاليفرنيا شده است. ما خودمان در يک فيلم ديديم که چطوري يک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد...
البته آن قسمت هاي بي تربيتي فيلم را نديديم اما ديديم که چقدر زورش زياد است،
بازو دارد اين هوا. اما در ايران هر آدم لاغر مردني را مي گذارند مدير بشود. خارجي ها خيلي پر زور هستند و همه شان بادي ميل دينگ کار مي کنند.
همين برج هايي که دارند نشان مي دهد که کارگرهايشان چقدر قوي هستند و آجر را تا کجا پرت کرده اند.

ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛ فقط برنامه هاي علمي آن را نگاه مي کنيم.
تازه من کانال هاي ناجورش را قلف کرده ام تا والدينم خداي نکرده از راه به در نشوند. اين آمريکايي ها بر خلاف ما
آدم هاي خيلي مهرباني هستند و دائم همديگر را بقل مي کنند و بوس مي کنند.
اما در فيلم هاي ايراني حتا زن و شوهرها
با سه متر فاصله کنار هم مي نشينند.
همين کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.


در اينجا اصلن استعداد ما کفش نمي شود و نخبه هاي علمي کشور مجبور مي شوند فرار مغزها کنند.
اما در خارج کفش مي شوند. مثلاً اين "بيل گيتس" با اينکه اسم کوچکش نشان مي دهد که از يک خانواده ي کارگري بوده،
اما تا مي فهمند که نخبه است به او خيلي بودجه مي دهند و او هم برق را اختراع مي کند. پسر همسايه مان مي گويد اگر
او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شايد ما الان مجبور بوديم شب ها توي تاريکي تلويزيون تماشا کنيم.

از نظر فرهنگي ما ايراني ها خيلي بي جمبه هستيم. ما خيلي تمبل و تن پرور هستيم و حتي هفته اي يک روز را هم کلاً تعطيل کرده ايم.
شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر همسايه مان شنيدم که در خارج جمعه ها تعطيل نيست. وقتي شنيدم نزديک بود از تعجب شاخدار شوم.
اما حرف هاي پسر همسايه مان از بي بي سي هم مهمتر است.
ما ايراني ها ضاتن آي کيون پاييني داريم. مثلن پدرم هميشه به من مي گويد "تو به خر گفته اي زکي".
ولي خارجي ها تيز هوشان هستند. پسر همسايه مان مي گفت در آمريکا همه بلدند انگليسي صحبت کنند،
حتا بچه کوچولوها هم انگليسي بلدند. ولي اينجا متعسفانه مردم کلي کلاس زبان مي روند و آخرش هم بلد نيستند
يک جمله ي ساده مثل I lav u بنويسند. واقعن جاي تعسف دارد.
+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 20:49  توسط عسل | 
اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه. يعنی در اين عمل فرد اونقدر خودشو می کشه که ميميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب و رنج های فراوان يا بالعکس صورت مي گيره
به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نيست ولی بسيار هيجان انگيزه و به يه بار امتحانش مي ارزه. من خودم چند بار امتحانش كردم و با اينکه چند بارش هم مردم ولی همچين بگی نگی بدم نيومد...

برخلاف نظر خيليها که می گن خودکشی خيلی راحت و سهله بايد بگم نخيييييييير... اونجوريام نيست. هر کاری قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشي هم جدا از اين مطلب نيست
اول از همه اون کسايي که می خوان خودکشی کنن رو دسته بندي مي كنيم
کسی که در عشقش شکست خورده
کسی که ور شکست شده
کسی که قاط زده (مثه من)
کسی که از زندگی خير نديده
کسی که بدجوری روش فشار اومده
کسی که کنجکاوه زودتر جهنمو ببينه
و خلاصه هر کسی که يه جورايي به آخر خط رسيده
افراد بالا، به هرحال مستقيم به جهنم می رن، ولی خدا همشون رو رحمت کنه
شما جزو كداميك از دسته هاي بالا هستيد؟
اگه هستيد ادامه مطلب رو بخونيد و گرنه يه دسته جديد برای خودتون ببازيد و بعد بقيه شو بخونيد
حالا فرض می کنيم: طرف تنها مياد توی يه اتاق و در رو قفل مي كنه و عزمشو برای خودکش جزم مي كنه. به دور برش نگاه مي كنه و اين وسايل رو مي بينه
طناب
سيخ کباب
کبريت آغشته به بنزين
قرض دياز پام
آمپول هوای تهران
دندون مصنوعی حاج خانمشون
لوله گاز
پاکت نايلون
چاقوی ميوه بری
نخ کاموايي
سوزن لحاف دوزی
تيغ ريش تراشی مصرف شده
مرگ موش
خب... براي شروع بد نيست
ولی نظرتون رو به يه موضوع مهم ولي پيش پا افتاده، جلب مي كنم: «تصوير و قيافه و ديسيپلين شما بعد از مردن خيلی مهمه
فرض کنيد درب اتاق شما رو می شکنن و شما رو در حالتی پيدا می کنن که از يه طناب از سقف آويزونيد و داريد مثل پاندول ساعت تاب می خوريد و زبونتون مثل زبون بلانسبت سگ آقای پتيول از دهنتون آويزونه و صورتتون سياه و ورم کرده و احتمالا در اثر فعل و انفعالات شيميايی شلوارتون هم خيسه


نه... خودتون جای تماشاگرا باشين، حالتون بهم نمی خوره؟ احساس انزجار بهتون دست نمی ده؟
قيافه شما بعد از خودکشی بايد از هميشه معصومانه تر... از هميشه زيباتر و از هميشه دوست داشتنی تر باشه تا دل همه حسابی بسوزه
با اين حساب، دور حلق آويز کردن... خودسوزی... و خفه گی با گاز رو خط بگيريد
يه بنده خدايي از دوستان، خيلی جالب خودکشی کرده که در نوع خودش يه ابتکاره
ايشان، دوتا انگشت شصتش رو فرو کرد توی سوراخای دماغش و با انگشتای ديگرش هم دهنشو محکم گرفت و اونقدر خودشو خفه کرد تا مرد

فقط بدی کارش اين بود که هيچکس بعد از مرگش انگشتای شصتشو از توی دماغش بيرون نکشيد... چون به هر حال کار کثيفيه. حالا خودتون قضاوت کنيد. اين خودکشی ترحم کسی رو بر می انگيزه؟
يا اونايي که روی سرشون نايلون می کشن و دور گردنشون روی نايلون رو با طناب می بندن و يا اونايي که خودشون رو جلوی ماشين ميندازن و له می شن... اينا همشون ديوونه ان
خودکشی ايده آل خودکشي است که بدون درد، بدون عوارض جانبی، بدون تاثيرات بد و منفی روی صورت و اندام، بدون صدا، بدون کثافتکاری و باشه
ژاپونی ها يه جور خودکشی جالب رو ابداع کردن به اين صورت که يه سوزن جوالدوز رو برداشته و از روی سينه فرو می کنن توی قلبشون. البته اين کار يه کم درد داره. يه جورايي حس می کنيد که توی سينه تون آب جوش داره قل مي زنه. ولی حداقل، عوارض ظاهری نداره. ولی بديش اينه که حتما می ميريد
در صورتی که خودکشی وقتی خوبه که شما نميريد

اول خوب فکراتونو بکنين بعد خودتونو بکشيد
يه موضوع مهم توی خودکشي، پشيمونی ديرهنگامه. هشتاد و نه درصد کسايي که خودشون رو مي کشن، وسط يا آخر کار پشيمون می شن و اين در حاليه که هيچ راهی برای برگشت نيست. يه يارويي برای خودکشی يه تيکه پارچه رو گلوله می کنه و فرو می کنه توی حلقش و با ته گوشکوب ميده بره پايين ولی همون لحظه پشيمون مي شه و اين درحاليه که داره خفه می شه... يارو می دوه بيرون و از شدت عجله از روی پله های آپارتمان پرت می شه پايين و می ميره... و جالب اينکه مرگش به علت ضربه مغزی اعلام شد نه خفگي
نکته مهم ديگه اينه که مدت خود کشي نبايد زياد طولانی باشه
مثلا فرض کنيد در نوع رگ زدن خيلی طول می کشه تا خون تموم بشه و تازه آلودگی خون روی زمين و لباساتون رو هم در نظر بگيريد
يا استفاده از گاز شهری امکان داره باعث بشه نه تنها خودتون بميريد بلکه خونه و بقيه رو هم بفرستيد روی هوا
پس عاقلانه تر رفتار کنيد
تا حالا به چند نتيجه مهم رسيديم كه سعي كنيد در خودكشي حتما اين نكات را مدنظر قرار دهيد
زمان خودکشی رو درست انتخاب کنيد. (بهترين موقع بعد از ظهر ساعت شش
مبادا بعد از خودکشی از ريخت و قيافه بيفتيد
بهترين لباستونو تنتون کنيد
حتما يه يادداشت بذاريد و علت خودکشی رو شرح بديد و انگشت هم بزنيد
خواهشا زياد کثيف کاری نکنيد
موقع خودکشی لبخند بزنيد تا لبخند روی لبتون باقی بمونه
لطفا چشاتونو باز نذاريد چون خيلی وحشتناکه
يه بسته دستمال کاغذی حتما روی ميزتون باشه
اتاقتونو قبل از خودکشی مرتب کنيد. (پليسا ببينن خوب نيست
رد انگشتتونو همه جا بماليد تا بفهمن خودتون، خودتونو کشتيد
يه جوری خودکشی کنيد که دوباره بشه زنده تون کرد
دليلتون برای خودکشی قانع کننده باشه
برای مسايل عشقی خودکشی کردن کار الاغاست... بلانسبت شما
قبل از خودکشی حتما يه فال حافظ بگيريد
قبل از خودکشی استفاده از ادکلن و دئودرانت و زدن مسواک يادتون نره
بهتره بعد از مرگ... مثلا مرگ... در حالت دراز کش باشي
اگه توی دستتون يه گل سرخ باشه صحنه خيلی رمانتيکتر و رويايي تر به نظر مياد و اشک آور تره
در اتاق رو حتما قفل کنيد که جريان هيجان انگيزتر باشه
قبل از خودکشی حتما گريه کنيد . صورتتون اشک آلود باشه
خودتونو براي رفتن به جهنم رفتن آماده کنيد

حالا جديد ترين و راحت ترين روشهای خودکشی

برای جنس نرينه
«استفاده از جوراب»
تخت خواب رو آماده کنيد
تمام تن و سرتونو ببريد زير پتو
خيلي آروم نوک انگشتاتونو از زير پتو بيرون بياريد و جوراباتونو ببريد زير پتو
هيچ راه نفوذی برای هوا نذاريد
يک ساعت بعد... شما مرديد
خدا رحمتتون کنه

برای جنس مادينه
« سوء استفاده از موش»
تخت خواب رو مرتب کنيد
بريد زير پتو
اتاق حتما کاملا تاريک و ساکت باشه
حالا چشماتونو ببنديد و فرض کنيد يه موش خوشگل داره روی تنتون راه ميره
خواهش می کنم جيغ نزنيد و بدون سر و صدا از وحشت زياد بميريد
مرسی
توی جهنم می بينمتون

يه جور خودکشی که بيشتر بين شکمو ها رواج داره استفاده از خوراکی برای مردنه. اين نوع خودکشی خيلی حال داره چون حداقل گشنه نميميری! و خوبی مهم ترش اينه که به سر منزل مقصود هم نمی رسی و معمولا زنده می مونی. نمونه اش اينكه: يه بنده خدايي که با سی تا قرص ديازپام خودکشی کرد و دور و بری ها به هوای اينکه مرده خاکش كردند و يارو بعد از دو سه روز خواب ملس چشاشو باز کرد وديد: ای دل غافل... همه جا سياهه و يه موش هم داره انگشت پاشو می جوه. زنده بگوری خداييش وحشتناکه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:48  توسط عسل | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 21:23  توسط عسل | 

مردي در مسابقه ي اطلاعات عمومي شرکت کرده است و سعي در بردن

جايزه يک ميليون دلاري را دارد .

سوالات را بخوانيد

? جنگ صد ساله چند سال طول کشيد؟

الف) ??? سال

ب ) ?? سال

ج ) ??? سال

د ) ??? سال

او نميتواند به اين سوال جواب دهد

? کلاه هاي پاناما در چه کشوري توليد ميشود؟

الف) برزيل

ب) شيلي

ج) پاناما

د)اکوادور

حالا او با خجالت از دانشجويان تماشاگر درخواست کمک ميکند

? روس ها در چه ماهي انقلاب اکتبر را جشن ميگيرند؟

الف) ژانويه

ب) سپتامبر

ج) اکتبر

د) نوامبر

اين بار هم شرکت کننده درمانده تقاضاي فرصت ميکند

? اسم شاه جرج سوم چه بود؟

الف) ادر

ب) آلبرت

ج) جرج

د) مانوئل

خوب بقيه حضار بايد به دادش برسند

? نام جزاير قناري در اقيانوس آرام از کدام حيوان گرفته شده؟

الف) قناري

ب) کانگارو

ج) توله سگ

د) موش

در اينجاست که شرکت کننده ي بخت برگشته از ادامه ي مسابقه انصراف ميده

اگر خيلي خودتان را گرفته ايد که همه ي جوابها را ميدانيد و به اين بنده ي خدا هم کلي

 خنديديد بهتره اول جوابها را بخوانيد

جوابها

? جنگ صد ساله در واقع ??? سال طول کشيد (????????)

? کلاه پاناما در اکوادور توليد ميشه

? انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته ميشه

? اسم شاه جرج .آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسيدن به جرج تغير يافت

? توله سگ .اسم لاتين آن

insularia canaria يعني جزاير توله سگ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0:54  توسط عسل | 
هموطن-طبيعتا'' 2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود.
پس 96 روز باقي ميماند.اگر داوطلبي در كنكور قبول نشد هيچ تقصيري نداردچرا كه سال فقط 365 روز است.در حالي كه:
1) سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط براي استراحت است به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند.

2) حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني است كه به دليل گرماي هوا مطالعه ي دقيق براي يك فرد نرمال مشكل است.بنابراين 263 روز ديگر باقي ميماند.
3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است كه جمعا'' 122 روز ميشود. بنابراين 141 روز باقي ميماند.
4) اما سلامتي جسم و روح روزانه1 ساعت تفريح را ميطلبد كه جمعا'' 15 روز ميشود.پس 126 در روز باقي ميماند.
5) طبيعتا'' 2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود. پس 96 روز باقي ميماند.
6) 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفني لازم است. چرا كه انسان موجودي اجتماعي است.اين خود 15 روز است.پس 81 روز باقي ميماند.
7) روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خوداختصاص ميدهند. پس 46 روز باقي ميماند.
8) تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقي ميماند.
9) در سال شما 10 روز را به بازي ميگذرانيد.پس 6 روز باقي ميماند.
10) در سال حداقل 3 روز به بيماري طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است.
11) سينما رفتن و ساير امور شخصي هم 2 روز را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي ميماند.
12) 1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست.چگونه ميتوان در آن روز درس خواند؟!!
نتيجه ي اخلاقي: پس يك داوطلب نرمال نميتواند
اميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باشد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 14:35  توسط عسل | 
واقعا ازدواج امري خلافه ؟؟ ترس داره ؟ از نظر قانوني اشكال داره ؟ جواب همه اينا منفيه . اولا يه پسر اگر قصد ازدواج داشته باشه در اولين اقدام خانواده خودش رو از رابطه با شما در جريان ميزاره اشكال هم نداره . مثلا ميره به خانوادش ميگه من چند روزه با يه دختر خانم آشنا شدم و هدفم ازدواجه و الان جهت آشناي با هم در ارتباط هستيم همين .هميشه جهت ازدواج منتظر بمانيد تا طرف مذكر پا پيش بزاره اين نكته مهميه هستش بعد از مدتي كه گذشت منظور از مدتي كمتر از 6 ماه هستش و دو طرف به يك سطح شناخت نسبي از هم رسيدن در اين زمان وظيفه پسر هستش كه قبل از خواستگاري شخصا با پدر دختر صحبت كنه البته ممكنه اون پسر در حال حاضر شرايطش بريا ازدواج جور نباشه اما واقعا قصدش ازدوئاج باشه مثلا طرف دانشجو هستش نه كار داره نه سربازي رفته يا حالا كاستي هاي ديگه خوب چه اشكالي همه كه همه شرايط رو يه جا ندارن . اما مي تونه با اين حال با پدر اون دختر صحبت كنه حتي يك جلسه ملاقات هم بزارن و كسب اجازه كنه كه دختر او ناقارو بيشتر بشناسه . به خاطر داشته باشيد مردها حرف يكديگر رو بهتر مي فهمند و امروزه هر كسي اينو درك ميكنه كه پسري كه مه شرايط لازم بريا ازدواج رو داشته باشه كم پيدا ميشه؟ اينم به خاطر داشت هباشيد يك پسر حتي ميتونه به خواستگاري دختر رئيس جمهور يك كشورم بره ( برداشت سياسي نشه مثال بود) كسي هم جلوشو نميتونه بگيره . .

هرچه سن دختر بالاتر برود انتخابش محدود تر مي شود تا جاي كه حق انتخاب از وي سلب مي شود

متاسفانه در جامعه ما به يك دختر و كلا زن از ديد كالا نگاه مي شود . حالا ما هم اگر بخواهيم از همين ديد به مسئله نگاه كنيم در نظر داشته باشيد دختران تا يه سني در بورس هستند يعني طالب دارند معمولا بين 19 تا 25 سال ديگه اوجشه و تو اين سن و سال بهترين خواستگارها بر سر راه آنها سبز مي شوند و اين در حاليست كه ممكنه اون دختر به حرفه يك نفر تو زندگيش دلبست هباشه مثلا دوست پسرش كه به اون وعده ازدواج داده حالا چه موقعيتهاي خوبي رو بايد از دست بده تا اينكه شايد اون آقا يه روز بياد خواستگاريش تازه اگر خانوادش طرف رو قبول كنند . خوب اين دختر خانم ديگه بعد از يه سني كه خواستگارهاي خوبشرو از دست داده و ديگه انتخابهاش محدود شده اگر اين آقا هم كه به اميدش صبر كرده سركارش گذاشته باشه پس ديگه بايد بشينه هر كي اومد قبول كنه چون شايد ديگه كسي نياد .آيا اين بي عدالتي نيست ؟پس اينجا مقصر خوده شما دخترخانم ها هستيد ساده نباشيد اگر حس كرديد طرفتون داره بازتون ميده خيلي راحت بهش بگيد فلاني اگر قصدد ازدواجه پا پيش بزار . فراموش نكنيدشما اگر خيلي زرنگ باشيد فقط فرصت يكبار زندگي كردن رو داريد پس از اين فرصت استفاده كنيد .

يادمه يه بار يه پسر 19 ساله خودش گل ميخره و ميره خواستگاري يه دختر 22 ساله شايد همه بخنديد اما او نپسر اينقدر شهامت داشته كه براي رسيدن به خواسته اش گرچه سايد خواسته اي نا معقول بوده اما با اين حال پاشده رفته خواستگاري . به خاط داشت هباشيد يه پسر اگر جرات بيان كردن خواسته هاشو نداشته باشه نمي تونه شما رو خوشبخت كنه .آخه بايد يه چشمه نشون شما بده پس حواستون جمع باشه كه سركار نباشيد . زياد به حرف توجه نكنيد افرادو در عمل بشناسد در مورد قضيه ازدواج تا پيشنهادي از سوي طرف مذكر ندشاتيد هركگز خودتون پيشنهاد نديد مگر اينكه از طرفيت طرف مقابلتون مطللع باشيد و اگر يه پسر با طرفيت باشه هيچ وقت اين مسئله رو به روي شما نيمياره .

هيچ تعهدي بين دو طرف در زمان دوستي وجود ندارد

اصلا و اصلا ديليل نميشه چون با هم دوست هستيد و پيش خودتون يه حرفهايي زديد كه عموما بر پايه احساساته تعهدي داشته باشيد . پس وابسته نشيد رابطه شما يك رابطه دوستي كه هر لحظه ممكنه به هم بخوره هر دوي شما حق انتخاب داريد نداريد ؟ اگر شما موقعيتي بهتر نسيبتون بشه كه بدونيد درصد بيشتري ازمعيارهاتونه داره آيا منطق ميگه ولش كن ؟ نه . پس به جاي اينكه در دوران دوستي و حتي نامزدي ( قبل از عقد) پاي احساسات رو وسط بكسيد سعي كنيد هم ديگرو بشناسيد . معمولا در دوران دوستي دو طرف صدها بار به هم ديگه ابراز احساسات مي كنند و بارها به يكديگر مي گن دوست دارم و از اين جور حرفهاي قشنگ اما بعد از ازدواج اصلا اين واژه هابراشون بيگانه ميشه . اينا دسوت داشتن نيست اينا وابستگيه اينا عادته سعي كنيد با منطق پيش برويد و به خاطر داشته باشيد در دوستي هاتون هميشه يك راه براي جدايي بزاريد . اينم به خاطرداشته باشيد معمولا وفاي دشمنان از دوستان بيشتره اوكي ببخشيد اگر زياد از حد پيشروي كردم . اين مقاله بر اساس ايملهاي مشابه بود كه دريافت كرده بودم . موفق باشيد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 12:35  توسط عسل | 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 11:44  توسط عسل | 
  • تصاويري از شومينه روشن کردن عربها!(طنز)

    تصاويري از شومينه روشن کردن عربها!(طنز)

    تصاويري از شومينه روشن کردن عربها!(طنز)

    تصاويري از شومينه روشن کردن عربها!(طنز)  
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 12:28  توسط عسل | 
پسرها
با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک
کارت رو داخل دستگاه ميذارن
کد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستي رو وارد ميکنن
پول و کارت رو ميگيرن و ميرن

دخترها

با ماشين ميرن دم بانک
در آينه آرايششون رو چک ميکنن
به خودشون عطر ميزنن
احتمالاً موهاشون رو هم چک ميکنن
در پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنن
در پارک کردن ماشين خيلي مشکل پيدا ميکنن
بلاخره ماشين رو پارک ميکنن
توي کيفشون دنبال کارتشون ميگردن
کارت رو داخل دستگاه ميذارن، کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه
کارت تلفن رو ميندازن توي کيفشون
دنبال کارت عابربانکشون ميگردن
کارت رو وارد دستگاه ميکنن
توي کيفشون دنبال تيکه کاغذي که کد رمز رو روش ياداشت کردن ميگردن
کد رمز رو وارد ميکنن
2دقيقه قسمت راهنماي دستگاه رو ميخونن
کنسل ميکنن
دوباره کد رمز رو ميزنن
کنسل ميکنن
دوست پسرشون رو صدا ميزنن که کد صحيح رو براشون وارد کنه
مبلغ درخواستي رو ميزنن
دستگاه ارور (خطا) ميده
مبلغ بيشتري رو درخواست ميکنن
دستگاه ارور (خطا) ميده
بيشترين مبلغ ممکن در خواست ميکنن
انگشتاشون رو براي شانس رو هم ميذارن
پول رو ميگيرن
برميگردن به ماشين
آرايششون رو توي آينه عقب چک ميکنن
توي کيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن
استارت ميزنن
پنجاه متر ميرن جلو
ماشين رو نگه ميدارن
دوباره برميگردن جلوي بانک
از ماشين پياده ميشن
کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر ميدارن. (حواس نمي ذار براي آدم
سوار ماشين ميشن
کارت رو پرت ميکنن روي صندلي کنار راننده
آرايششون رو توي آينه چک ميکنن
احتمالاً يه نگاهي هم به موهاشون ميندازن
مندازن توي خيابون اشتباه
برميگردن
ميندازن توي خيابون درست
پنج کيلومتر ميرن جلو
ترمز دستي رو آزاد ميکنن. (ميگم چرا انقدر يواش ميره
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 16:47  توسط عسل | 
1- مضاف و موصوف هميشه " ي " ميگردد . مثال :
درِ باغ ---> دري باغ
گل قشنگ ---> گلي قشنگ
آدم خوب ---> آدمي خُب


2- " د " ما قبل ساکن تبديل به " ت " ميشود . مثال :
پرايد ---> پرايت
آرد ---> آرت


3- " و " ساکن آخر کلمه به " ب " قلب مي شود . مثال :
گاو ---> گاب


4- اصولآ در هر کجا که کسره قشنگ باشد فتحه بکار مي رود و در هر کجا که فتحه کلمه را

زيبا مي کند کسره بکار مي رود .

مثال براي فتحه :
اَز ---> اِز
قفَس ---> قفِس
اَزَش ---> اِزِش
بِزَن ---> بِزِن
مثال براي کسره:
اِمروز ---> اَمروز
حِيفِ ---> حَيفِس


5- صداء " ا " جايگاهي نداشته و به " او " تبديل مي شود . مثال :
شما ---> شوما
کجا ---> کوجا
خوبه ---> خُبِس
چادر ---> چادور ---> چادِر


6- حرف " و " در قالب حرف ربطي به " آ " تبديل مي شود . مثال :
من و تو و حسن ---> منا تو آ حسن


اصولآ خود " آ " به عنوان يک حرف ربط به کار مي رود . مثال :
من هسَم , آ بابامم هسَن .


در ضمن حرف " آ " به معني " به علاوه ( + ) " هم به کار ميرود. مثال :
3+4+5 ---> 3+4 آ 5


7- حرف " ه " در لهجه اصفهاني به نوعي نابود شده است . مثال :
بچه ها ---> بِچا
گربه ها ---> گُربا
مي جهد ---> مي جِد


" ه " در آخر کلمات فعل به " د " ساکن بدل ميشود . مثال:
بِره ---> بِردِ
بشه ---> بِشِد


" ه " به " ي " تبديل ميشود. مثال :
بهتر ---> بيتَرِس
گربه ---> گربيِه


" ه " به " و " بدل مي شود . مثال :
مي آئيم ---> ما وَم مي يَيم


" ه " به " ش " تبديل ميشود . مثال :
بهش مي گم ---> بِشِش مي گم

نکته : به غير از اول شخص مفرد ؛ حروف " خوا " به " خ " تبديل مي شود . مثال :
مي خواي ---> مي خَي

8- در برخي از افعال حرف " ي " به " اوي " تبديل مي شود . مثال :
مي گي ---> مي گوي


9- حرف اول کلمه " ب " يا " ن " باشد و حرف سوم " ي " باشد ، يک "ي " بعد از " ب " يا " ن " اضافه مي شود . مثال :
بگير ---> بيگير
بشين ---> بيشين
بريز ---> بيريز
ببين ---> بيبين


10- حرف " س " در آخر لغات . مثال :
چه خبر ؟؟ ---> چه خبِرِس ؟
بسه ---> بسِس


11- نکته جالب ديگر در مورد کلمه " پس " است که اغلب " س " آن حذف مي شود . مثال :
کجايين پس ؟ ---> کوجاين پَ ؟
پس تو کجايي ؟ ---> پَ تو کوجاي ؟


" و " ما قبل " ي " به " ف " تبديل مي شود . مثال :
ديوار ---> ديفال

تبصره : در لهجه هاي Super Esf اصولآ " د " به " ز " تبديل مي شود. مثال :
گنبد ---> گنبِز

12- " ي " در آخر کلمات حذف مي شود . مثال :
چيز هاي زيادي هست ---> چيزا زياديِس
بچه هاي اون محله ---> بِچا اون محله
آدماي اين دوره زمونه ---> آدِما اين دوره زِمونه


13- د + فعل + د . مثال :
دِ بيا دِ
دِ برو دِ
دِ جَل باش دِ


چند اصطلاح اصفهاني
1- آيا عالم به معناي معلوم نيست ---> آيا عالم بياد يعني معلوم نيست بياد
2- " آيدي داره " به معناي جالب ---> آيدي دارده ايشون دارن به ما اينا را مي گن
3- جَخ به معناي " تازه " ---> من جَخ رسيدم (( که در بعضي موارد با هم بکار مي رود ---> من جَخ تازه رسيدم ))
4- کلمه سيزده که "سينزَ " تلفظ مي شود و نوزده که "نونزَ " و دوازده که "دوازَ" خوانده مي شود .
5- فعل زيباي اِسِدم که مي شود گفت کلمه " گرفتم " را داغون کرده و ضرف آن به شرح زير است :
اِسِدم - اِسِدي - اِسِد -اِسِديم - اِسِديد - اِسِدند
6- فعل بِگم از جمله فعلهايي است که کسره حرف اول آن به " و " بدل شده و از استثنائاست . مثال :
بِگو ---> بوگو
بِگم ---> بوگَم
7- " جل باش " به معناي " عجله کن " که (ع) و (ه) اول و آخر کلمه از بين رفته است .
8- در اکثر موارد " ژ " به " ج " تبديل مي شود . مثال :
ماساژ ---> ماساج
پاساژ ---> پاساج
9- در بعضي مواقع صورت کلي کلمه و حروف دگرگون مي شود . مثال :
جوجه ---> چوري
کلاغ ---> غِلاغ
دُكان(مغازه) ---> دوکون
10- اصطلاح " درا پيش کن " به جاي " در را ببند "
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:6  توسط عسل | 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 20:23  توسط عسل | 
سلام من اگه در مورد پسرا مینویسم این نیست که از پسری کینه دارم پس برای خودتون خیال بافی نکنین.من در مورد دختر ها هم مینویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 20:37  توسط عسل | 
چند وقت پيش مطلبي خيلي مهم توجه منو به خودش جلب كرد و اونم اين بود كه هيچوقت بر روي دوستان خودتون كه از جنس مونث و يا خانوم هستن حساب نكنين !!
در واقع خانومها دوستان خوبي نيستن و واسه همين به همه، چه آقا و چه خانوم توصيه مي كنم كه دوستاتون رو منحصرا از بين آقايون انتخاب كنين !!
خب مسلمه كه همه مي پرسن چرا ؟!
با يك مثال ساده توضيح مي دهم واستون :
آقا و خانومي كه چند وقتي بود باهم ازدواج كرده بودن پس از مدتي اتفاقات جالبي واسشون رخ مي ده
يه شب خانوم نمي ره خونه
فردا صبح در بازگشت به خونه آقا از خانومش سوال مي كنه كه ديشب كجا بودي ؟
خانوم هم جواب مي ده كه خونه ي يكي از دوستام بودم !!!
آقا بلافاصله بعد ازين جواب به 10 تا از بهترين دوستان خانوش تلفن مي كنه و ازشون سوال مي كنه كه آيا خانومش ديشب پيش اونا بوده يا خير ؟
همگي دوستان خانومه جواب مي دن نه !!!!!
خب به همين راحتي مي تونيم پي ببريم كه خانوم ها دوستان خوبي نيستن و هيچ وقت نمي روشون حساب كرد
اما حالا چرا آقايون دوستان خوبي هستن و هميشه مي تونين روشون حساب كنين
چند وقت بعد از اين ماجراي آقا و خانومه !!!
آقا يه شب خونه نمي ره
و فرداي اون شب در بازگشت به خونه اين بار خانومه از آقا سوال مي كنه كه ديشب كجا بودي ؟
آقا بلافاصله جواب مي ده كه : خب، پيش يكي از دوستام بودم !!!
و خانوم بلافاصله به 10 تا از بهترين دوستاي آقا زنگ مي زنه و مي گه كه :
آيا آقا ديشب پيش اونا بوده يا خير ؟
8 تا از دوستاي آقا مي گن كه آره !!!!! آقا ديشب پيش ما بوده
و 2 تا هم مي گن كه هنوز هم پيش ماست !!!!! لووول
به همين راحتي مي تونين نتيجه بگيرين كه دوستان مرد خيلي قابل اعتماد تر هستن و هميشه مي شه روشون حساب كرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 11:23  توسط عسل | 
يك هفته پس از خلقت آدم:
چون حوا بدون پدر و مادر بود آدم اصلا مشكلي نداشت و چاي داغ را روي خودش نريخت.


پانصد سال پس از خلقت آدم:
با يه دونه دامن از اون چيني خال پلنگي ها ميري توي غار طرف.بلند داد مي زني:هاكومبازانومبا(يعني من موقع زنمه)
بعد ميري توي غار پدر و مادر دختره. با دامن چين چيني جلوت نشسته اند و مي گن:از خودت غار داري؟دايناسور آخرين مدل داري؟بلدي كروكديل شكار كني؟خدمت جنگ عليه قبيله ادم خوارها رو انجام دادي؟بعد عروس خانم كه اون هم از اين دامناي چين چيني پوشيده با ظرفي كه از جمجمه سر بچه دايناسور ساخته شده برات چاي مياره و تو مي ريزي روي خودت.


دو هزار و پانصد سال بعد از اختراع آدم:
انسان تازه كشاورزي را آموخته.وقتي داري توي مزرعه به عنوان شخم زدن زمين عمل مي كني با ديدن يه دختر متوجه ميشي كه بايد ازدواج كني.براي همين با مقدار زيادي گندم به مزرعه پدر دختره ميري .اونجا از تو مي پرسند:جز خوت كه اومدي خواستگاري چند تا خر ديگه داري؟چند متر زمين داري؟چند تا خوشه گندم برداشت مي كني؟ آيا خدمت در لشگر پادشاه رو به انجام رسانده اي؟
بعد عروس خانم با كوزه چاي وارد ميشه و شما هم واسه اينكه نشون بدي خيلي هول شديد تمام كوزه رو روي سرتون خالي مي كنيد.


40 سال قبل:
شما پس از اتمام خدمت مقدس سربازي به اين نتيجه مي رسيد كه بايد ازدواج كنيد و از مادرتان مي خواهيد كه دختري را برايتان انتخاب كند.در اينجا اصلا نيازي نيست كه شما دختر را بشناسيد چون پس از ازدواج به اندازه كافي فرصت براي شناخت وجود دارد.در ضمن سنت چاي ريزون كماكان پا بر جاست.


هم اكنون:
به دليل پيشرفت تكنولوژي در حال حاضر شما به آخرين نسخه ياهو مسنجر احتياج داريد.البته از''ام اس ان'' يا ''آي سي كيو''هم مي توانيد استفاده كنيد ولي انها آيكنهاي لازم براي خواستگاري را دارا نمي باشند . پس از نصب ياهو مسنجر به يك روم شلوغ رفته هر اسمي كه به نظرتان زيباست ''اد'' مي كنيد و با استفاده از آيكنهاي مربوطه خواستگاري را انجام مي دهيد . البته ياهو قول داده كه نسخه جديد داراي امكانات ازدواج و زندگي مشترك نيز باشد
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 18:42  توسط عسل | 

تصاويري از جراحي پلاستيك افراد مشهور كه زشت شدند!

تصاويري از جراحي پلاستيك افراد مشهور كه زشت شدند!

تصاويري از جراحي پلاستيك افراد مشهور كه زشت شدند!

تصاويري از جراحي پلاستيك افراد مشهور كه زشت شدند!

تصاويري از جراحي پلاستيك افراد مشهور كه زشت شدند!

تصاويري از جراحي پلاستيك افراد مشهور كه زشت شدند!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 22:30  توسط عسل | 
وقتي يک دختر حرفي نميزند
ميليونها فکر در سرش مي گذرد


وقتي يک دختربحث نميکند
عميقا مشغول فکر کردن است


وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند
يعني نميداند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود


وقتي يک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد:خوبم
يعني اصلا حال خوبي ندارد


وقتي يک دختر به تو خيره مي شود
شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي


وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد
آرزو ميکند براي هميشه مال او باشي


وقتي يک دختر هر روز به تو زنگ مي زند
توجه تو را طلب مي کند


وقتي يک دختر هر روز براي تو[اس ام اس ]مي فرستد
يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي


وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم
يعني واقعا دوستت دارد


وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تو نميتواند زندگي کند
يعني تصميم گرفته که تو تمام آينده اش باشي


وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده
هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست




*******



وقتي يک پسر حرفي نمي زند
حرفي براي گفتن ندارد


وقتي يک پسر بحث نميکند
حال وحوصله بحث کردن ندارد


وقتي يک پسر با چشماني پر از سوال به تو نگاه مي کند
يعني واقعا گيج شده است


وقتي يک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسي تومي گويد: خوبم
يعني واقعا حالش خوبه


وقتي يک پسر به تو خيره مي شود
دو حالت داره يا شگفت زده است يا عصباني


وقتي يک پسر سرش را روي پات مي ذاره.
آرزو مي کند براي هميشه مال او باشي


وقتي يک پسر هر روز به تو زنگ مي زند
او با تو مدت زيادي حرف مي زند که توجه ات را جلب کند


وقتي يک پسر هرروز براي تو[اس ا م اس ]ميفرستد
بدون که براي همه ''فوروارد'' کرده


وقتي يک پسر به تو ميگويد دوستت دارم
دفعه اولش نيست[آخرش هم نخواهد بود]


وقتي يک پسر اعتراف مي کند که بدون تو نمي تواند زندگي کند
تصميم شو گرفته که تورو اقلا واسه يه هفته داشته باشه
[مترجم: دنبال يکي ديگه نره البته شايد........]

"عسل"
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:11  توسط عسل | 
اين بيماري شما بايد فوري درمان بشه:
يعني من ماه بعد قراره برم مسافرت و معالجه اين بيماري خيلي ساده و سودآوره و بهتره زودتر ترتيبش رو بدم!

خوب بگيد ببينم مشکلتون از کي شروع شد:
يعني من از بيماريتون چيزي نفهميدم و ايده اي ندارم و اميدوارم شما خودتون سرنخي به من بدين!

يک وقت ديگه از منشي براي آخرهاي اين هفته بگير:
يعني من امروز با دوستام دوره دارم، بايد برم زودتر بزن به چاک!

هم خبرهاي خوب و هم خبرهاي بد براتون دارم:
يعني خبر خوب اينه که من قراره يه ماشين جديد بخرم و خبر بد اينکه شما بايد پول اونو بدين!

من به اين آزمايشگاه اطمينان دارم بهتره آزمايشهاتون را اونجا انجام بدين:
يعني من 40 درصد از پول آزمايش بيماراني که به اونجا معرفي مي کنم را مي گيرم!

دارويي که براتون نوشتم داروي خيلي جديديه:
يعني من دارم يه مقاله علمي مينويسم و ميخواهم از شما مثل موش آزمايشگاهي استفاده کنم!

اگه تا يک هفته ديگه خوب نشديد يه زنگ به من بزنيد:
يعني من نمي دونم بيماريتون چيه شايد خود به خود تا يک هفته ديگه خوب بشه!

بهتره چندتا آزمايش تکميلي هم انجام بدين:
يعني من نفهميدم بيماريتون چيه. شايد بچه هاي آزمايشگاه بهتون کمک کنن!
جوک
ابن بيماري الان خيلي شايعه:
يعني اين چندمين مريضيه که اين هفته داشتم بايد حتما امشب برم سراغ کتابهاي پزشکي و درمورد اين بيماري مطالعه کنم!

اگه اين عوارض از بين نرفت هفته ديگه زنگ بزنيد وقت بگيرين:
يعني تا حالا مريضي به اين سمجي نداشتم خدا را شکر که هفته ديگه مسافرتم و مطب نميام!

فکر نمي کنم رفتن پيش فيزيوتراپيست فايده اي داشته باشه:
يعني من از فيزيوتراپيستها نفرت دارم نرخ هاي ما رو شکستن!

ممکنه يک کمي دردتون بياد:
يعني هفته پيش دو تا مريض از شدت درد زبونشون رو گاز گرفتن!

فکر نمي کنيد اين همه استرس روي اعصابتون اثر گذاشته باشه:
يعني من فکر مي کنم شما ديوونه هستين و اميدوارم يک روانشناس پيدا کنم که هزينه هاي درمانتون رو باهاش قسمت کنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 17:13  توسط عسل | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 19:23  توسط عسل | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 19:17  توسط عسل | 
بازيگران:
يك عدد پسر
يك عدد دختر
عده اي براي خالي نبودن عريضه (سياهي لشگر)

سمنو (پرده اول)
يك عدد پسر پاي اينترنت نشسته چت ميكند و بي خيال با همه حرف مي زند. (همه در اينجا همان سياهي لشگر هاي اين نمايش هستند) ناگهان دختري وارد چت روم ميشود و پسر كمي دلش يك جوري مي شود.با دختر حرف ميزند.ازasl و اسم و محل زندگي شروع ميكند...
-asl plz?
-من رويا از تهران و سنم هم نميگم...مگه نميدوني نبايد از يك خانم سنش را پرسيد...!
و كم كم اين دختر با بقيه برايش متفاوت ميشود و قضيه كمي احساسي مي شود.(از اين به بعد آهنگ تايتانيك پس زمينه نمايش است.)
-چه غذايي را دوست داري؟
- بيف استر..
-وا..مگه همچين غذايي هم هست!
-همون بيف استراناگف است!!ولي مي دوني ما بس كه خورديم با اسم كوچيك صدايش ميكنيم!!
از شكلكهاي مسنجري كه برايش مي فرستد حالي به حالي مي شود و بافنت هاي دختر احساسش فرق مي كند!! كار به جاهاي باريكتر ميكشد و تلفن رد و بدل ميكنند. پاي تلفن با شنيدن صداي هم حسابي دلباخته هم ميشوند .
صدايي شبيه صداي بوق تريلي مي گويد : چقدر صداي تو قشنگه!!
و صدايي شبيه صداي مرغ ميگويد : صداي تو كه بهتره!!
و دهان جفتشان مثل سمنو شيرين ميشود!!

سيب (پرده دوم)
قرار ملاقات مي گذارند. هم ديگر را مي بينند.هفته اي يك بار گردشي در جاهاي خوش آب و هوا ي تهران و پاركهايي مثل پارك جمشيديه ميروند.
پسر هنوز خودش را براي دختر ميگيرد و دختر اداي آدمهاي كاملا عاشق را در مي آورد.': تو چه خوب باشي و چه بد من همين جوري دوستت دارم.'
يكي از نظراتي كه پسر مي دهد اين است كه :' من اگر جاي شهردار بودم حتما اين پارك را تنها براي دختر ها و پسرها مي ساختم و اصلا اجازه نمي دادم كسي تنها وارد شود!!.'و دختر هم حرفهاي پسر را تاييد مي كند!!
پسر تمام سعي اش را ميكند كه مثل آرنولد يا تام كروز خودش را نشان بدهد .مثلا در يك صحنه كاملا ساختگي جلوي ماشين ميپرد كه مثلا دختر خانم خدايي نكرده زير ماشين نرود!! و دختر هم مثل جنيفر لوپز رفتار ميكند!!و گاهي خودش را با سوفيا لورن عوضي ميگيرد!!
و بعد از اين قضايا به اين نتيجه مي رسند كه نمي توانند اين همه دوري را تحمل كنند و بايد با هم ازدواج كنند (البته بعد از چند د?عه بيرون رفتن نميدانم....) و قضيه به خواستگاري و مراسم سنتي مي كشد.
و خلاصه دختر و پسر به عقد هم در مي آيندو همه چيز به خوبي و خوشي.....'
_ هاي نويسنده پنج پرده ديگر مانده..
_ ا...فكر كردم فيلم هندي است...ببخشيد....پس ادامه ميدهيم.

سماق (پرده سوم)
كم كم كمي كارشان حالت رسمي پيدا مي كند. مدام با هم بيرون مي روند و از تمام پاركهاي تهران و حومه !!خاطره مي سازند. اسم اين مرحله را گذاشتيم سماق چون مثل سماق روي كباب خوشمزه است..!!
حرفهاي عشقي وش و رفتارهاي رمانتيكانه از مراحل لاينفك اين مرحله است.
و مدام سعي مي كنند به هم ثابت كنند كه 'تو هموني هستي كه من مي خواستم.'

سكه (پرده چهارم)
پسر كمي به فكر فرو ميرود .او بايد شغلي دست و پا كند و شايد هم براي همسرش (همان دختر ) هم كاري بجويد چون ' زندگي كه شوخي بردار نيست ننه جون!!''
از اين به بعد نامش سكه است.چون پسر بدو كار بدو....كجا به هم برسند خدا عالم است...
دختر كمي از وضعيت نا به سامان اقتصادي ناراضي است و زبان به غر غر ميگشايد و پسر هم كلافه ميشود.

سير (پرده پنجم)
اين پرده كمي وسايل احتياج دارد...ترجيحا لوازمي كه راحت خرد شوند!! سر همان مسائل مادي يا ديگر مسائل مهم از جمله طرز راه رفتن و مدل مو و .....دعوا آغاز ميشود..
-تو از اول منو نمي فهميدي ....
-ا...نه بابا ...تو خيلي مي فهمي!!
-يعني ميگي من نفهمم!!؟
-آره ميگم...مي خوام بدون چه كار مي تووني بكني...
و از اينجا همان وسايل مذكور وارد گود ميشوند و بر سر هم خرد ميكنند...
البته لازم به ذكر است كه دعوا مثل سير ترشي است كمش مزه زندگي است زيادش باعث اذيت مي شود و دل را مي زند....

سركه (پرده ششم)
حالت قهر بعد از دعوا هم كمش خوب است و زيادش دل را ميزند و گلو را ميسوزاند...
_.......(پسر سرش را تا جايي كه بتواند روي روزنامه خم ميكند.)
-......(دختر هم به طرز خيلي تابلويي تلويزيون گوش ميدهد و محل نميگذارد.)
ان شاالله هيچ كس زياد از سركه نخورد...آمين...بگو آمين..ا..ا....بگو آمين...حالا شد...خدا از دهنت بشنود.

سبزه (پرده هفتم)
كنار سفره هفت سين نشسته اند.پارسال اين موقع هيچ كدام همديگر را نمي شناختند ولي امسال كاملا همديگر را ميشناسند چه شناختني!!كم كم براي هم جا مي افتند و به هم عادت مي كنند...عادتي عاشقانه... (در ضمن بالاخره با هم آشتي ميكنند.) از اين جا به بعد تمام زندگي شان سبزه است....مثل سبزه رشد مي كنند و بارور مي شوند و مي شكفند..
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 23:7  توسط عسل | 

1-     اگه موبايل ندارين يه موبايل مي خرين. البته بهتره يه مدل جديدشو بخرين تا جلب توجه کنه. يادتون باشه اگه گوشيتون حافظش پايينه يه کارت حافظه براش بخرين . چون لازم مي شه




2-     يک چسب مو مي خرين




3-     با يه آرايشگاه که نزديک خوابگاه يا خونتونه قرارداد دو ساله يا چهارساله مي بندين




4-     هر روز که مي خواين برين دانشگاه اول يه سري به آرايشگاه مي زنين




5-     بعد از اينکه موهاتون خوب چسب کاري و گريس کاري شد. مي زنين مي رين دانشگاه




6-     مخ بابا رو مي زنين يه ماشين توپ مدل بالا صفر کيلومتر پياده شه




7-     توي خيابونا ويراژ مي دين و راهتونو کج مي کنين و از خيابونايي مي رين دانشگاه که خوابگاه دخترا اونجاست. يه لايي جلوي دخترا مي کشين و با سرعت از جلوشون رد مي شين.




8-     يه مجله مد عضو مي شين که هر ماه برسه دستتون تا از مداي جديد عقب نيافتين




9-     اگه دانشگاتون شهر ديگه س , اولين کاري که مي کنين اينه که اين ور و اون ور پرس و جو کنين و خيابوناي , هاي کلاس و محل تجمع دختر پسرا رو ياد بگيرين




10-يه چندتا رفيق(از نوع مذکرش) جور مي کنين  و هر روز بعد از اينکه دوباره يه سري به آرايشگاه زدين و يه مدل خفن ديگه روي سرتون پياده کرد, عصر تلپ مي شين توي همون خيابونا




11-تا ساعتاي 10 ,11 شب ول مي گردين توي همون خيابونا و با چندتا رفيقتون يه پيتزايي ساندويچي مي زنين تو رگ




12-تازه ساعت 12 شب عقلتون به خواب مي ره و با رفيقاتون مي زنين توي بيابوناي اطراف شهر و صداي ضبط ماشين در حد آخرش و يه جا نيگه مي دارين بزن بکوب




13-ساعتاي 3 , 4 صبح يادتون مياد که فردا کلاس دارين و الانم خوابتون گرفته




14-يه سر مي رين خونه , کپه مرگتونو مي زارين(البته موارد 12 و 13 واسه اونايي که خوابگاهيا عملا غير ممکن مي شه)




15-ساعتاي 9 ,10 از خواب مي پرين . کلاس اول که پريده , دومي هم تا برسين (بعد از سر زدن به آرايشگاه و ويراژ زني توي خيابونا ) به يه ربع آخر کلاس مي رسين




16-بعد از اينکه استاد يه متلکي پروند جوابشو مي دين و مي شينين سر جاتون




17-اگه شهر هاي کوچيک و روستا موستاها قبول شدين که کاريش نميشه کرد ولي اگه شهراي بزرگ هستين .بگردين يه باشگاه بيليارد پيدا کنين و واسه دوست و رفقياتون و مخصوصا دوست دختراتون کلاس بزارين که توي برنامه تون اينه که هر روز يه ساعت بريد باشگاه بيليارد.




18-اگه ازون بچه سربه زير ها هستين هيچ مشکلي نيست نگران نباشيد . در انتخاب دوست دقت کنين با اونايي دوست شين که سرشون مي جنبه و شر و شورن اونوقت شماهم آدم مي شين




19-بگردين توي اينترنت و راهاي مخ زني دخترا رو ياد بگيرين. يادتون باشه اين ترفند هارو از رفيقاتون نپرسين که نشونه پرت بودن . خودتون بايد راهشو پيدا کنن تا جلو رفقا کم نيارين




20-سعي کنين شماره هاي ذخيره شده تو موبايلتونو هر روز افزايش بدين , جوري که وقتي فارغ التحصيل شدين(البته اگه به اون مرحله رسيدين)کلکسيوني ازتمام شماره موبايلاي دختراي دانشگاه داشته باشين(اون کارت حافظه اي که توي مورد 1 گفتم اينجا بدرد مي خوره)




21-مواظب باشين يه موقع خر نشين و توي دام عشق بيافتين که ديگه اينکارا خز شده.




22-براي ديگران کلاس بزارين بگين دوره عشق و عاشقي ديگه گذشته و عشق معني نداره




23-هميشه صندلياي ته کلاس بشينين تا بتونين همه رو ديد بزنين




24-راه هاي سر کار گذاشتن , اذيت کردن , حال گيري , کل کل با اساتيد رو حتما ياد بگيريد که نشونه آدم باحال بودنه مخصوصا جلو دخترا




25-يادتون باشه تيپ بچه درس خوناي تازه از تخم در اومده رو نزنين که دخترا مجذوبتون نمي شن و پسرا هم محلتون نمي ذارن و در کل مضحکه مي شين. هر چي خفن تر حالش بيشتر




26-از همون اول ترم دنبال يکي بگردين که خوب جزوه مي نويسه که اين موارد اصولا در دخترها موجوده. چون شما با اين همه مشغله فرصت جزوه نوشتن و درس خوندن ندارين




27-آخراي ترم در به در دنبال جزوه مي گردين و بلاخره بعد از هزارتا خواهش التماس جزوه ها رو کپي مي زنين




28-دقيقا يه روز مونده به امتحان پايان ترم . مي شينين به خوندن اون جزوه ها. و چشتون هم در مياد چون نصفش که کمرنگ کپي شده و نصفشم که دست خط نويسندش قابل خوندن نيست




29-بالاخره به هزار بدبختي جزوه رو مي خونين و 10 ثانيه مونده که در سالن امتحان بسته شه خودتونو مي رسونين .




30-با خط خرچنگ قورباغتون يه چيزايي بلغور مي کنين و نامه فدايت شوم براي استاد , آخر برگه پاسخ يادتون نره  که در اکثر موارد مفيد واقع مي شه




31-و آخرشم هنوز ثابت نشده که شما مي تونين فارغ التحصيل بشين يا نه . اين فقط در حد يه نظريه است.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 19:3  توسط عسل | 
بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.
ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.
-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.
-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.
بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه…
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!
پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد…
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟
پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.
بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه… !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!
پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!
ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.
يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.
پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.
پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .
-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.
-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .
وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.
گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 19:11  توسط عسل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام به بروبچ بازدید کننده خوش اومدین الونک خودتون تعارف نکنین نظر بزارین.میریم سر اصل مطلب عسل هستم 18 ساله از تهران.

نوشته های پیشین
بهمن 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
تنها عاشق سرگردان
شکوفه های گیلاس
من وایلیا
غریبانه
صفای اشک
lمسافر
شب تنهایی
روز طنز
سه عنصر
اشک هایم را ببوس
فضیلت های نا چیز
د....و....س....ت
جیمبو عاشق میشود
چرا رنگ ما پریده
برق الکترونیک
جک
رضا فوتبالی
ليلا اودتادي(شاه ماهي سينماي ايران)
اشنای غریب
فقط به خاطر تو
در دو دل های یک غریب
شهر عشق
عاشق نیمه سوخته
.•*.۩۞۩.تــنــهـا.ا۩۞۩.*•.
شهرفرنگ
عکس عکس عکس عکس عکس
من و تو قصه یک کهنه کتابیم مگه نه...؟
به یادم باش.به یادت هستم
حکایت یخ فروش!
دختر شیطون
خودم و خودت
بیا تو خودت ببین
...منجی عشق...
برو حالشو ببر
فلاخن
(هرچی بخوای پیدا میشه)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM